شهدای عرفه

تکیه دادم به درخت و دارم فکر میکنم  متوجه آمدن سهراب نیستم .سلام که میدهد متوجه میشوم .میگوید شاید فردا عملیات شروع بشود . بچه ها گمان  می کردنند عید قربان عملیات میکنیم  این را من میگویم . سهراب میگوید نه شب عرفه احتمالا حمله می کنیم . باید یواش یواش وسایل چادر را جمع کنیم و بچه ها را آماده برای رفتن .

چشم های را باز میکنم وتکرار میکنم عرفه؛ شهدای عرفه  .با خودم میگویم این همه از عرفه  گفتند و میگویند  اما کسی از شهدای  روز عرفه  ایران  یاد نمیکند.   چرا از شهدا عرفه ننویسم ؟

شهدا همیشه کمکم میکنند .این بار هم سهراب خودش آمد و عرفه را یادم انداخت  .

میگویند عرفه جائی است که دل در ان وضوی عشق میسازد ، بچه های گردان یکی یکی به سوی تانکر آب میروند و ضو میگیرندو خودشان را برای پذیرفته شدن آماده میکنند . حبیب از همه خوشحال تر است .میگویم مثل لامپ مهتابی شده ای وصیتی چیزی داری بگو پولهایت را کدام بانک گذاشته ای میخندد و میگوید از خودت خبر نداری  میگویم مال من ضعف جسمانی است  تازه من از اول هم سفید بودم حال هم میترسم  میخندد  و نم دستهایش را روی صورتم میکشد و میگوید" الهن سیده قورخماز  " میگویند در  صحرای تفتیده عرفات،دل  جاری می شود.به سوی خدا تا عذر گنا هان را با زاری  به گوش فرشتگان خدا برساند . هر کدام از بچه ها گوشه ای خلوت کرده اند . گروه از هم پاشیده!!! هنگام صرف  ناهار  معمولا همه هستیم. امروز تعدادمان کمتر  شده است . گاهی صدای هق هق گریه از بیشه زار موقعیت قنبر لو شنیده میشود و  سکوت  تنهائی آواز همدلی میدهد . چشمان یعقوب پر از اشک شده  وهنوز جاری است اینکاری که دلش در سچده  گاهش جا مانده اما وظیفه او را به سوی چادر می کشاند تا مقدمات حرکت را فراهم کند . میگویند عرفات ایوان هزار نقش خداشناسی است . چشمان اشگین یعقوب خدا را موج میزند ودل اسماعیل فریاد پای کوبی برای انتخاب شدنش. عرض ادب میکنم و میگویم فرمانده اسماعیل را هم همچن روزهای ذبح کرده اند مواظب خودت باش  . میخند و میگوید  کورک کیم کیم خشلیجک (ببینم کدام یکیمان دیگری را خرج میکند )  عرفات با یاد حسین(ع) زینت پیدا میکند هر یک از بچه ها دنبال سر بند حسین هستند . اما من دنبال نام مادرم میگردم سید حبیب  میگوید برای من هم بیاور. قوطی سر بندها را  زیر رو میکنم تا دو سربند بنام خانم پیدا کنم . به حبیب میگویم برگرد ببندم . میگو.ید " فاطمه اولسون ها" میگویم فاطمدی

هوا تاریک تر شده و ما در پشت کوهی برای توجیه ایستادیم . چند خمپاره باعث میشود که سریعتر راه بیافتیم  باران شروع به باریدن کرده است  میگویند رحمت خدا در روز عرفه چون بارانی است که گناهانرا به عفو میشوید .

هنوز عملیات شروع نشده  صدای ناله بر میخیزد سهراب دنبال امداد گر است . میگویم چی شده میگوید حبیب تیر خورده میگویم اخر تیر کجا بود  میگوید تیر کور دشمن است  دسته مین شیند . پهلوی حبیب شکافته شده  زخمش را می بندیم و به کنار بوته ای می کشیم. سهراب میگوید  نیروهای کمکی و امداگرها الان میرسند و برت میگردانند عقب  . حبیب ملتمسانه نگاه میکند . چیزی نمیگوید اما میدانم دلش میخواهد با ما بیاید.

عملیات شروع شده است دیگر شب از نیمه گذشته و ما وارد روز  عرفه شده ایم  صدای خمپاره است و تیر و فریاد و صدای الله اکبر و صدای لبیک دوستان  که تنها دل آن را میشنود  دیگر رسیدیده ایم  به دو راهی تنهائی  مهدی افتاده و رویش چفیه کشیده اند یعقوب پائین تر از او رو به کربلا  افتاده و اسماعیل وصف پورو غنیمت از بچه های اهر یکی از برداران تیموری و  خیلی ازبچه های که  وقوفشان  در عرفه  همیشگی شده است . خوب گوش کنی ارتفاعات دوپازا  زیارات امام حسین را توسط شهدا در روز عرفه انعکاس میدهد و هزار بار تکرار میشود . « اللهُ اَکْبَرُ کَبیراً ، وَالحَمْدُ للهِ کَثیراً ، وَسُبْحانَ اللهِ بُکْرَةً وَأصیلاً ، وَالحَمْدُ للهِ الَّذی هَدانا لِهذا وَماکُنّا.............

بالای سرم ایستاده  تک تک بچه ها را سئوال میکنم تا برسم به سید حبیب میگویم سید حبیب را آوردند عقب . میگوید سید شهید شد "قان آپارمشدی".....

/ 2 نظر / 40 بازدید
امید امیدواری

خیلی با احساس و ایرانی... ما این روحیه را در جامعه لازم داریم. سید عالی بود. [گل][گل][گل]

MEETING

درود استاد شما نانوشته هات هم خوندنيه.