عاشقان قلاب

آویزان بر قلابی هستم در یک بازار مکاره. آنروز تو آمدی نگاهم کردی نگاهت در آئینه چشمهایم برق زد.شوق دریا را بار دیگر دیدم.

دریای که بیرحمانه به قلاب ماهیگری اسیرم کرد که جز اسیری همه چیز را میدانست.

ومن  فروخته شد م به یک هوس.هرچه فریاد زدم من تنها ماهی هستم که آواز میخوانم ؛سماع میکنم و نقاشی می گشم و من تنها ماهی دریا هستم که عاشقم کس توجه نکرد .

من سالهاست که آویزان این قلاب هستم .

کسی مرا نمی خرد ؟

کسی مرا نمیبرد من ماهی آواز خوان هستم

نگاهت برایم تازگی داشت. جنس نگاه تو خواستن بود . هر روز می امدی  دریغ از یک کلام  دریغ از یک لبخند.

تا اینکه انروز لب گشودی و به ماهیگیر  گفتی عجب قلاب زیبائی حیف نیست این ماهی دودی را  به  این قلاب زیبا آویزان کرده ای

از تو بدم میاید

ازتو که عاشق قلاب بودی قلابی که به دام می اندازد

از تو بدم میاید.

/ 2 نظر / 26 بازدید